جوانمردى در جنگ با سپاه تاتار (در زمینى از ترکمنستان ) به زخمى شدید مبتلا شد، شخصى به او گفت : ((فلان بازرگان ، نوشداروى شفابخش دارد، اگر از او این دارو را بخواهى ، از دادن آن دارو، مضایقه نمى نماید.))
نظر به اینکه آن بازرگان بخل معروف بود بطورى که :
گر بجاى نانش اندر سفره بودى آفتاب |
تا قیامت روز روشن ، کس ندیدى در جهان |
جوانمرد گفت : اگر من آن نوشدارو را از آن بازرگان بخواهم ، چند صورت دارد، یا مى دهد، یا نمى دهد، و اگر داد، یا در فروختن دارو منفعت کند و یا منفعت نکند، به هر حال (یا آنهمه احتمال )نوشداروى او که بخیل است ، زهر کشنده خواهد بود:
هرچه از دو نان به منت خواستى |
در تن افزودى و از جان کاستى (246) |
حکیمان فرزانه گفته اند: اگر آب حیات (زندگى جاودان ) را به بهاى آبرو و شرف بدهند، حکیم آن را نخرد، چرا که بیمارى مرگ از زندگى ذلیلانه ، خوشتر است .
اگر حنظل (247) خورى از دست خوشخو |
به از شیرینى از دست ترشروى |