عزت با رنج ، بهتر از ذلت بى رنج

دو برادر بودند که یکى از آنها در خدمت شاه به سر مى برد و زندگى خوشى داشت و دیگرى از کار بازو، نانى به دست مى آورد و مى خورد و همواره در رنج کار کردن بود.
یک روز برادر توانگر به برادر زحمت کش خود گفت :
((چرا چاکرى شاه را نکنى ، تا از رنج کار کردن نجات یابى ؟ ))
برادر کارگر گفت :
((تو چرا کار نکنى تا از ذلت خدمت به شاه نجات یابى ؟ که خردمندان گفته اند: نان خود خوردن و نشستن بهتر از بستن شمشیر طلایى به کمر براى خدمت شاه است . ))

به دست آهک تفته (126) کردن خمیر

 

به از دست بر سینه پیش امیر

 

عمر گرانمایه در این صرف شد

 

تا چه خورم صیف (127) و چه پوشم شتا(128)

 

اى شکم خیره به نانى بساز

 

تا نکنى پشت به خدمت دو تا (129)

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد