یکى از وزیران به زیر دستانش رحم و احسان مى کرد و همواره واسطه نیکى رسانى به آنها بود. از قضاى روزگار به خاطر کارى ، او مورد سرزنش و خشم شاه قرار گرفت (و زندانى شد). همه کارمندان در خلاصى و نجات او سعى مى کردند و ماءمورین زندان ، نسبت به او مهربانى مى نمودند و بزرگان مملکت به سپاسگزارى از نیکیهاى او زبان گشودند. به این ترتیب همه به عنوان حقشناسى ، ذکر خیر او مى نمودند، تا اینکه شاه او را بخشید و آزاد کرد. یکى از صاحبدلان (اهل باطن ) از این ماجرا آگاه شد و گفت :
تا دل دوستان به دست آرى |
بوستان پدر فروخته به (122) |
پختن دیگ نیکخواهان را |
هر چه رخت سر است سوخته به (123) |
با بداندیش هم نکویى کن |
دهن سگ به لقمه دوخته به |