یکى از شاهان عجم ، پیر فرتوت و رنجور شده بود، به طورى که دیگر امید به ادامه زندگى نداشت . در این هنگام سوارى نزد او آمد و گفت :
بدین امید به سر شد، دریغ عمر عزیز |
که آنچه در دلم است از درم فراز آید |
امید بسته ، برآمد ولى چه فایده زانک |
امید نیست که عمر گذشته باز آید |
کوس رحلت بکوفت دست اجل |
اى دو چشم ! وداع سر بکنید(55) |
اى کف دست و ساعد و بازو |
همه تودیع یکدیگر بکنید |
بر من اوفتاده دشمن کام |
آخر اى دوستان حذر بکنید |
روزگارم بشد به نادانى |
من نکردم شما حذر بکنید(56) |